نی نی من

وبلاگی برای کوچولوی نازم که با آمدنش در یکی از روزهای زمستان وجودم راگرم کرد

خدا یا شکرت مثل همیشه صدها هزار مرتبه شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خدایا ممنونم باورم نمیشه من  تا هفته دیگه این موقع دخترم رو میبینم یعنی من لیاقت مادر شدن دارم واای خدای مهربونم دوست دارم کمکم کن این یک هفته برام راحت بگذره خدایا ممنونم ممنونم ممنونم ... خدایا تا همیشه کمکم کن خدایا فقط از تو میخواهم کمکم کنی که جز تو کمک هیچ کس رو نمیخواهم خدایا شکرت

واما دخمل نازنازی من امروز ۳۶ هفته شد ماشاللهههههههههههههههههههههههههههههههه

ویک هفته دیگه این موقع اگه خدا بخواهد تو بغلمه واای یعنی میشهههههههههههههههههه

دیگه آماده هستم همه چی آماده ورود پرنسس کوچولو به خونه هست بابای پارمیس هم  بی قرار دیدنش هست این رو از چشمهاش میبینم   خیلی دلم میخواهد لحظه ای که دخملش رو بغل میکنم ببینم   واز اون لحظه لذت ببرم

پارمیس کوچولوی من خوب گنده شو که دیگه یک هفته بعد میایی به این دنیا  . به دنیایی که من وبابایی ومامان بزرگ ها  وبابابزرگ و... منتظرن  تا تو بیایی

واما از شوهرم مینویسم ویک تشکر جانانه از کسی که تو این چند ماه بعد از خدا تنها تکیه گاهم بود کسی که با خنده هام  خندید وکسی که با گریه هام غمگین شد کسی که خیلی نازم رو میکشید وتمام خواسته های من رو برآورده میکرد  کسی که  با نگاههاش بهم آرامش میداد واز خوبی هاش هر چی بگم کم گفتم

همسر عزیزم ممنونم از بابت تمام لطف وزحمتها ممنونم از اینکه این چند ماه کلی اذیتت کردم معذرت می خواهم وممنونم . از اینکه نمیتونستم به زندگیمون رسیدگی کنم واز بابت همه کم کاری هام ازت معذرت می خواهم امیدوارم با دیدن دختر نازت خستگی هات در بره وامیدوارم بتونم جبران همه زحمت هات رو بکنم  عزیزترینم دوستتت دارمممممممممممممممممممممممممممممممم

واما پست بعدی رو هفته بعد قبل از رفتن به بیمارستان میزارم برام دعا کنید دخترم صحیح وسالم باشه

واما مثل همیشه اول شکر خدا وآخر شکر خدا

تا هفته دیگه همه نی نی تو راهی ها  ونی نی خودم رو به خدا میسپارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 16:14  توسط   | 

خدا جونم مثل همیشه اول شکر وآخر شکر خدایا ممنونتم خدایا من بنده بد تو هستم وتو خدای مهربونم هستی خدا جونم از روزهایی که گذشت ممنونم واز روزهایی که مونده باز هم کمکم می خواهم خدا جونم کمکم کن خدا جونم ممنونم شکر هزاران مرتبه شکررررررررررررررررررررررر

واما پارمیس کوچولوی خوشگل من امروز ۳۵ هفته و۲روزش بود  وبا توجه به وضعیت روحی وجسمی ودردها ومشکلات زیادم  خانم دکترم گفت که ۳۷ هفته سزارین میشم ودختر کوچولوی نازم رو درآغوش میگیرم خدایا هزاران مرتبه شکرت

یعنی کمتر از ۲ هفته دیگه روز دیدار من ودخملکم میرسه آخ که دلم پر میکشه برای دیدنش یعنی میبینمش؟ یعنی زنده میمیونم از این همه شوق ؟ میترسم قلبم از خوشحالی از کار بیفته البته به همسرم گفتم اگر من چیزیم شد مواظب دخترم باشه خیلی روزهای سختیه هم استرس سلامتیش رو دارم وهم استرس تنهایی تو روزهای اول زایمان البته مامانم ومادر شوهرم قراره بیان پیشم ولی می ترسم اخه هر دوی اونها مریض ومسن هستند خدایا تو همه روزهای زندگیم کمکم کن یا رب العالمین

این روزهای ماه رمضون خیلی احساس خوبی دارم سال پیش این موقع ها خیلی دلم میخواست نی نی دار بشم وامسال ماه رمضون خدا دلم رو از یک نی نی خوشگل وشیطون پر کرده دارم روزشماری میکنم برای رسیدن روز آخر انتظار باورم نمیشه نه ماه گذشت ای خدا باورم نمیشه به من بنده بد وگناهکارت این همه لطف کردی وتو تمام این روزها تنها یاورم بودی

خدایا ممنونمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

تا هفته دیگه دخملکم وهمه نی نیهای توراهی رو به خدا مسپارم

مثل همیشه اول شکر خدا و آخر هم شکر خداااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 18:0  توسط   | 

خدا جونم شکرت خدایا هزاران مرتبه شکر به این همه نعمت های زیبا شکر خدایا ممنونم یک هفته دیگه هم گذشت ودخمل کوچولوی من تو وجودم داره بزرگ میشه خدایا شکرت تا ۴ هفته دیگه میتونم ببینمش  وتو چشمهای خوشگلش نگاه کنم خدایا شکرت که تو لحظه های سخت انتظار  کمکم میکنی خدایا صبورم کن من خیلی به هم  ریختم خدایا کمکم کن  خدایا کمکم کن ...

واما دخمل نازم که این روزهای اخر بد جوری دلم هوای دیدنت رو کرده مامانی من خیلی میترسم من خیلی می ترسم میترسم از دستت بدهم  تو رو خدا تنهام نذاری ها

امروز دخملم ۳۴ هفته شد  خدایا شکر

البته دیشب تا ساعت یک نصفه شب  به خاطر انقباض های کاذب زایمان تو بیماستان بودیم واای چه لحظه های بددددددددی بود با اینکه خیلی دلم میخواست دخترم رو زودتر ببینم  ولی اصلا حاضر نبودم این همه زودتر دلم برای بچم می سوخت دوست دارم حسابی قلمبه وتپلی بشه بعد به دنیا بیاد واای خدا رو شکر که انقباض ها کاذب بود ومن الان تو خونه نشستم ودخملم هم تو شکمم در حال شیطونی هست

ودر ضمن دلم میخواهد از همسرم بنویسم از همسر مهربونم که این روزها پا به پای من  این روزهای سخت انتظار رو داره تحمل میکنه واز این همه اذیت های من صداش در نمیاد  عزیزترینم دوستتت دارم و از بابت تمام زحمت هایی که به تو دادم شرمنده هستم . امیدوارم بتونم همسر خوبی برات باشم وبتونم این روزها با دادن دخمل نازت به بغلت جبران کنم دوسستتتتتتتت دارم مهربونم

واما تا هفته دیگه  همه نی نی ها و دخمل خودم رو به خدای بزرگ میسپارم

ومثل همیشه خدایا باز هم شکررررررررررررررررررررررررررر

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 11:45  توسط   | 

خدا جونم مثل همیشه اول شکر و آخر شکر  خدایا ممنونم خدایا روزها داره میگذره ومن دارم به دیدن دخترم نزدیکتر میشم ای خدا ممنونم ای خدا باورم نمیشه اولین باری که این  جا نوشتم  بی بی چکم نیمه مثبت بود وآزمایشم مشکوک خدایا ولی الان دخترک نازم تو وجودم در حال شیطونی کردنه ومن از احساس مادری سرشارم ای خدا ممنونم خدایا تا ۵ هفته دیگه میتونم دخترم رو ببینم خدایا یک هفته دیگه هم گذشته خدایا باز هم کمکم کن من بدون کمک تو نمیتونم خدایا من بدون رحمت ولطف تو نمیتونم خدایا کمکم کن وصد هزار مرتبه شکرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

واما دخملک ناز من

پارمیس کوچولوی من امروز ۳۳ هفته شد ماشاللههههههههههههههههههههههه

دخملکم دیگه کم مونده بیایی بیرون وبا این دنیا که پر از قشنگی و زشتی آشنا بشی امیدوارم  بتونم مادر خوبی برات باشم وقول میدهم  هر کاری که از دستم بر بیاد برات انجام بدهم  من تو رو به این دنیا دعوت کردم وتا همیشه تا وقتی که نفس میکشم  تا پای جون باهات هستم دخترم با اومدنت زندگیم خیلی عوض میشه منتظر لحظه دیدنت هستم  منتظر لحظه ای که چشمهای خوشگلت رو باز کنی و من رو نگاه کنی منتظر لحظه نوازشت منتظر لحظه ای که با اومدنت تو خونه  دیگه احساس تنهایی نکنم  دخملکم بیا که خیلی دلم تنگ اومدنته من وبابایی همه چیز رو آماده کردیم خونمون منتظر قدمهای خوشگلته منتظر اون پاهای کوچولوته دخملک مامان قربون اون شیطونی هات برم که مامان جونش به اون لگدهاته امیدوارم همیشه سالم باشی  ودر پناه خدا  راستی بابایی خیلی دوستت داره فکر کنم اون هم دیگه خسته شده ومنتظر لحظه اومدنت هست البته بابایی همیشه صبور وآروم بوده ومن رو دلداری داده ولی از نگاهش بی حوصلگی وخستگی رو حس میکنم بابایی این روزها خیلی مشغوله ... بی خیال بقیه اش رو نمی نویسم چون حالش نیست

دخملکم دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم

خدا جونم باز هم شکرررررررررررررررررررررررررررررررررر

تا هفته دیگه باز هم دخملم وهمه نی نی تو راهی ها رو به خدا میسپارم دست کسی میسپارم که هیچ کس بالاتر از اون نیست وهیچ اراده ای بر اراده اون نیست

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 11:55  توسط   | 

خدا جونم شکرت باز هم شکر خدایا باور نمیکنم من الان تو ماه هشتم بارداری هستم خدایا ممنونم خدایا جز شکر چیزی برای گفتن ندارم خدایا بابت همه مهربونی هات ممنونم خدایا شکر دخترم تو وجود من داره بزرگ میشه وحدود ۶ هفته دیگه شاید هم کمتر میتونم ببینمش واای خدای من میترسم میترسم همش خواب باشه وپاشم ببینم همه این روزهای خوب که آرزو داشتم تو خواب بوده ای خدا نهههههههههههههه کمکم کن که خواب نباشه خدایا کمکم کن بتونم روز زیبای دیدار با فرزندم رو ببینم  خدایا کمکم کن تا به فرزندم شیر بدهم خدایا کمکم کن بتونم بزرگش کن خدایا کمکم کن فرزندی سالم داشته باشم خدایا کمکم کن ...

واما دخمل نازم

دخترکم دوست دارم الهی قربون اون دست وپای کوچولوت برم  که تو دل مامانی تکونشون میدی مامانی دلش میره برای تکونهای نازت واای اگه یک روز تکون نخوری یا کم تکون بخوری من از دلشوره میمیرم مثل امروز همش نگرانت هستم الهی مامان دورت بگرده مامان قربون اون لب های کوچولوت بره دارم برای روز دیدنت لحظه شماری میکنم  یعنی میبینم اون روز رو که تو تو بغل من هستی واای خدااااااااااااا دارم از دلتنگی میمیرم دیگه طاقت ندارم خیلی این روزها نگرانم همش میترسم  دلم میخواهد زودتر ببینمت که صحیح وسالم هستی ودیگه پیشم میمونی الهی مامانی قربونت برم

راستی دخملکم امروز ۳۲ هفته شد ماشالللهههههههههههههه

هفته پیش به خاطر قطع بودن اینترنت نتونستم وبلاگت رو آپ کنم ببخشید  تو دو هفته از دفعه پیش گنده تر شدی ای خدا ممنونممممممممممممممممممممم

باز هم خدایا شکر وتا هفته بعد باز هم نی نی خودم وهمه نی نی ها رو به خدا میسپارم

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 14:53  توسط   |