نی نی من

وبلاگی برای کوچولوی نازم که با آمدنش در یکی از روزهای زمستان وجودم راگرم کرد

سلام به همه دوست های خوبم که تو دوران سخت حاملگی همراهیم  کردید من ومبینا تصمیم گرفتیم اساس کشی کنیم وبری به یه وبلاگ جدید در نی نی وبلاگ از شما دوستهای خوب وخاله های مهزبون میخواهم به وبلاگ جدیدمون سر بزنید وما رو فراموش نکنید دوستون داریم

بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

خدایا همیشه شاکر نعمت های تو هستم وبه حکمت هایت راضی

آدرس وبلاگ جدید ما 

nini_naz.niniweblog.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 1:5  توسط   | 

سلام به همه دوست جونهای گلم

اول از همه به خاطر داشتن مبینا مثل همیشه خدارو هزار مرتبه شکر میکنم واز مبینام بگم که تو این هفته که گذشت چه دسته گلهایی به آب داده

اول از همه گوشواره اش رو گم کرد وما همچنان نگرانیم که نکنه خورده باشههههههههههههههه

ای واای بر من

دوم اینکه طی یک اقدام  خشونت آمیز  اسباب بازیش رو که یک مرغابی کوکی بود بی بال و پر کرد وما بعد از چند ساعتی متوجه شدیم که یک  تکه کوچک از بال مرغابی بیچاره نیست وما هم باز همچنان نگران که نکنه خانم شکمو او رو هم خورده

راستش گوشواره رو  یک کوچولو شک دارم که خورده باشه ولی این  تکه اسباب بازی بد جوری نگرانم کرده به همین خاطر روانه دکتر شدیم  وآقای دکتر گفت بعید میدونم تونسته باشه همچین تکه ای رو بخوره اما اگر خورده مشخص که تو مری گیر نکرده بنابراین از بقیه دستگاه گوارش رد میشه در پی پی جستجو کن

واین  طوری شده که دسته گل مبینا خانم یک کار به کارهای من اضافه کرده وآن  هم  جست وجو در پی پی  هههههههههههههههههههههههههه

و باز هم بگم که مبینا  در حال دندون درآوردن ومن رو بیچارهههههههههههههههه کرده امونم رو بریده اونقدر بیقراره که هیچ چیز آرومش نمیکنه مدام در حال گریه ومالیدن گوش .به دهان بردن همه چیز به دهانش هست البته به جز دندانگیرهای  بی چاره که حتی نگاهشون هم نمیکنه

این خلاصه اخبار هفته از مبینا خانم بود از واحد مرکزی خانه

الهی که من قربون  اون درد وغصه هاش برم که این جور بیتابش کرده  به خدا همه دنیای من دوستش دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

تا روزهای بعد فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 1:59  توسط   | 

یک سلام بلند به همه دوستهای خوبم

واااای خیلی دلم براتون تنگیده بود برتون یک عالمه حرف دارم ویک معذرت خواهی گنده به خاطر این همه تاخیر

اول از همه مثل همیشه خدارو شکر میکنم هزاران بار شکر میکنم

ویعد از شکر پروردگارم  از دخملم  که  همه زندگیمون شده میگم 

از مبینا گلی نازم  بگم که امروز یازده ماه و نه روزه هست تو این چند وقت اونقدر مشغولم کرده که اصلا وقت آپ کردن وبلاگ رو نداشتم واصلا وقت به هیچ کاری نمیرسه . از شیطنت هاش هرچی بگم کم گفتم خلاصه دلم با هر کاری از طرف مبینا میره دلم میخواهد بخورمش عشق مامانی شده  البته بگم باباییش هم که براش دلش میره فقط حیف که خیلی لجباز وقهریه همه چیز زود بهش بر میخوره خلاصه شده رییس وفرمانروای خونه

الهی قربونششششششششششششششش برم  چند شبه اونقدر شیطونی میکنه شبها ساعت ۹:۳۰ میخوابه

اندازه یک دنیا  میتونم از مبینا بگم  ولی نمیشه  ببخشید سرتون رو درد آوردم

این هم عکس مبینای من عشق مامانش وباباش

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 23:28  توسط   | 

عکس دوم مبینا خانم در حال بازی روی تشک بازیش

الهی مامان قزبونت برههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 14:30  توسط   | 

اول از همه مثل همیشه خدا رو شکرمیکنم

خدایا شکرت خدایا هنوز هم باورم نمیشه که دخترم پیشم هست ومن دیگه یک مادر هستم خدایا ممنونتم خدایا هزاران مرتبه شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

واما سلام وهزار تا معذرت خواهی به خاطر این همه تاخیر

این چند وقته خیلی مشغول بودم  واصلا وقت نکردم بیام وبلاگ دخترم رو آپ کنم

وحالا از دخملکم بگم که همه جون و نفس من شده با خنده هاش بهم انرژی میده وبا صدای قشنگش بهترین ترانه زندگیم رو بهم هدیه داده با اسباب بازی هاش بازی میکنه ودو روز که میتونه وسایل رو به دست بگیره وکنترل کنه وبه دهانش میبره خلاصه همه زندگیم شده  و هر لحظه از بودنش لدت میبرم

راستی هفته پیش گوشش رو سوراخ کردیم

واما از این به بعد دخملکم هم چند کلام تو آپ کردن وبلاگش نقش داره

واما مبینا خانم میگه :شلام خاله های مهلبون ملسی که به وبلاگ من سر زدید واین قدل از من تعریف کردید ملسی شماها خیلی خوفید.  پایان

دوستهای خوبم من هم واقعا ممنونم که به وبلاگم سز میزنید ونظر میدهید از همه بابت نظراتتون وتبریک هاتون ممنونم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 14:42  توسط   | 

خدایا شکرت خدایا هزاران بار شکرت

این هم عکس دخملکم مبینا خانم

Image Hosted by Free picture hosting at <A href="http://www.iranxm.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 16:20  توسط   | 

خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خدایا مثل همیشه تا همیشه شکرت  خدایا ممنونتم  الان که این ژست رو میزارم دخترم دو ماه ونیم شده و الان خوابه خدایا نمیتونم بنده خوبی باشم فقط میتونم بنده شاکری باشم خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

اول از همه یک سلام گنده به همه به خاطر غیبت طولانیم دوما از همه بابت تبریک ها واحوالپرسی ها ممنونم

ببخشید که خیلی دیر کردم آخه خیلی سرم شلوغه وهمش در حال دویدن هستم

از اول براتون میگم  از روز زایمان تا حالا

قراربود پنجشنبه ۴ شهریور برم بیمارستان اما از دوشنبه شب تکون های دخترم کم شد ومن نگران تا اینکه سه شنبه صبح با خوردن کلی شیرینی و آب قند تقریبا دو تا تکون حس کردم ودختر شیطونم آروم شده بود خیلی ترسیده بودم با دکترم تماس گرفتم گفت اگه تا ۱۲ ظهر مثل هر روز تکون نخورد بیا بیمارستان برای عمل واایی... من که شوکه شده بودم  فهمیدم که انتظارم به سر رسیده ومیدونستم دختر شیطونم داره میاد  تو بغلم  خلاصه به شوهرم زنگ زدم تون هم تا یک ساعت بعد خودش رو رسوند سریع یک دوش گرفتم وآماده شدم برای رفتن از آخرین لحظه های دوتاییمون با شوهرم با اشک شوق عکس و فیلم گرفتیم وبا مامان ومادر شوهرم راهی بیمارستان شدم تو آسانسور درد زایمان واقعی اومد سراغم دیگه کاذب نبود انگار دخملکم دیگه قصد کرده بود بیاد دردها هر ۵ دقیقه شده بود ودکترم نرسیده بود خلاصه ساعت  دو نیم بعد از ظهر من وارد اتاق عمل شدم  ودکترم اومد وصدای قلب دخترم رو شنید ومن آماده برای بی حسی از کمر شدم  وای خیلی دردناک بود به خاطر ورم بدنم خیلی سخت بی حسی انجام شد ومن خوابیدم روی تخت ودکتر کارش رو شروع کرد بعد از حدود ده دقیقه صدای گریه اش همه اتاق رو پر کرد ومن یک نفس عمیق کشیدم و منتظر دیدنش شدم  لباس پوشوندنش ویک ثانیه نشونم دادن دلم لرزید گریه ام گرفت که با آمپول خوابم کردن با درد فراوان وارد اتاقم شدم دیدم دخترم تو گهواره منتظر وگرسنه وای از لحظه اولین شیر دادن هر چی بگم کم گفتم خیلی لحظه نابی بود  امیدوارم خدا قسمت همه منتظرهای نی نی بکنه  الهی آمین خلاصه همه چی خوب بود تا اینکه دخترم نزدیک ۱۰ شب استفراغ زیادی کرد وبردنش بخش نوزادان وبه اون دستهای کوچولو سرم زدن دل تو دلم نبود گریه میکردم ومیخواستم برم پیشش ولی نمیتونستم وقتی پرستار اومد گفت بیا پایین از تخت انگار دنیا مال من شد از تخت با همه دردهام به سمت بخش نوزادان رفتم دلم آتیش میگرفت  خلاصه دخترم دو روز زیر سرم بود  وبعد مرخص شد ومن با دنیایی خستگی به خونه اومدم

واما شروع بچه داری بچه بی حال واروم بود تا اینکه فهمیدیم زردی شدیدی داره ودوباره بستری نهههههههههه من قبول نکردم وقرار شد  تو خونه دستگاه فتوتراپی بگیریم وهر روز با آزمایش خون چک بشه خدا رو شکر بعد از ۳ روز بهتر شد 

خلاصه روند بچه داری داشت طی میشد که دخترم دچار سرماخوردگی شد ومن بیچاره بدبختی هام شروع شد  دکتر  دکتر دکتر تا همین امروز

امروز هم  دقیقا دخترم۲ ماه ونیمه  شد ودکتر گفت وزنش کمه نمیدونم چی کار کنم خیلی نگران اخه کلا با وزن کم به دنیا اومد یادم رفت بگم که دخملکم ۲۵۰۰ بود موقع تولد والان همش ۴۵۰۰ گرم هستش  خیلی نگرانم خیلی ولی دکتر گفت عیبی نداره  مشکل رفلاکس داره  وکمی سرما خوردگی ویک دنیا کولیک لعنتی که تا د.ماه همراهش هست .

  خلاصه با یک کیسه دارو برگشتم خونه والان هم بعد از این همه غیبت بلاخره از خوابم زدم  وامودم تا وبلاگ دخملک رو آپ کنم

راستی باید بگم که البته دعوام نکنید هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اسم دخترم رو گذاشتیم

مبینا

ودیگه من یک مبینا کوچولو دارم واز ناز بودنش هر چی بگم کم گفتم تازگیها  لبخند میزنه  ومن میمیرم براش ودستش رو هم میخوره وبعد میماله به چشمش الهی قربونش برممممممممممممممممممممممممممممممممممقول میدهم عکسش رو بزارم وایی خیلی حرف زدم ببخشید طولانی شد

این بود داستان من 

واما در آخر شکر مثل همیشه خدایا ممنونتممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

هزاران مرتبه شکر

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 1:14  توسط   | 

خدا یا شکرت مثل همیشه صدها هزار مرتبه شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خدایا ممنونم باورم نمیشه من  تا هفته دیگه این موقع دخترم رو میبینم یعنی من لیاقت مادر شدن دارم واای خدای مهربونم دوست دارم کمکم کن این یک هفته برام راحت بگذره خدایا ممنونم ممنونم ممنونم ... خدایا تا همیشه کمکم کن خدایا فقط از تو میخواهم کمکم کنی که جز تو کمک هیچ کس رو نمیخواهم خدایا شکرت

واما دخمل نازنازی من امروز ۳۶ هفته شد ماشاللهههههههههههههههههههههههههههههههه

ویک هفته دیگه این موقع اگه خدا بخواهد تو بغلمه واای یعنی میشهههههههههههههههههه

دیگه آماده هستم همه چی آماده ورود پرنسس کوچولو به خونه هست بابای پارمیس هم  بی قرار دیدنش هست این رو از چشمهاش میبینم   خیلی دلم میخواهد لحظه ای که دخملش رو بغل میکنم ببینم   واز اون لحظه لذت ببرم

پارمیس کوچولوی من خوب گنده شو که دیگه یک هفته بعد میایی به این دنیا  . به دنیایی که من وبابایی ومامان بزرگ ها  وبابابزرگ و... منتظرن  تا تو بیایی

واما از شوهرم مینویسم ویک تشکر جانانه از کسی که تو این چند ماه بعد از خدا تنها تکیه گاهم بود کسی که با خنده هام  خندید وکسی که با گریه هام غمگین شد کسی که خیلی نازم رو میکشید وتمام خواسته های من رو برآورده میکرد  کسی که  با نگاههاش بهم آرامش میداد واز خوبی هاش هر چی بگم کم گفتم

همسر عزیزم ممنونم از بابت تمام لطف وزحمتها ممنونم از اینکه این چند ماه کلی اذیتت کردم معذرت می خواهم وممنونم . از اینکه نمیتونستم به زندگیمون رسیدگی کنم واز بابت همه کم کاری هام ازت معذرت می خواهم امیدوارم با دیدن دختر نازت خستگی هات در بره وامیدوارم بتونم جبران همه زحمت هات رو بکنم  عزیزترینم دوستتت دارمممممممممممممممممممممممممممممممم

واما پست بعدی رو هفته بعد قبل از رفتن به بیمارستان میزارم برام دعا کنید دخترم صحیح وسالم باشه

واما مثل همیشه اول شکر خدا وآخر شکر خدا

تا هفته دیگه همه نی نی تو راهی ها  ونی نی خودم رو به خدا میسپارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 16:14  توسط   | 

خدا جونم مثل همیشه اول شکر وآخر شکر خدایا ممنونتم خدایا من بنده بد تو هستم وتو خدای مهربونم هستی خدا جونم از روزهایی که گذشت ممنونم واز روزهایی که مونده باز هم کمکم می خواهم خدا جونم کمکم کن خدا جونم ممنونم شکر هزاران مرتبه شکررررررررررررررررررررررر

واما پارمیس کوچولوی خوشگل من امروز ۳۵ هفته و۲روزش بود  وبا توجه به وضعیت روحی وجسمی ودردها ومشکلات زیادم  خانم دکترم گفت که ۳۷ هفته سزارین میشم ودختر کوچولوی نازم رو درآغوش میگیرم خدایا هزاران مرتبه شکرت

یعنی کمتر از ۲ هفته دیگه روز دیدار من ودخملکم میرسه آخ که دلم پر میکشه برای دیدنش یعنی میبینمش؟ یعنی زنده میمیونم از این همه شوق ؟ میترسم قلبم از خوشحالی از کار بیفته البته به همسرم گفتم اگر من چیزیم شد مواظب دخترم باشه خیلی روزهای سختیه هم استرس سلامتیش رو دارم وهم استرس تنهایی تو روزهای اول زایمان البته مامانم ومادر شوهرم قراره بیان پیشم ولی می ترسم اخه هر دوی اونها مریض ومسن هستند خدایا تو همه روزهای زندگیم کمکم کن یا رب العالمین

این روزهای ماه رمضون خیلی احساس خوبی دارم سال پیش این موقع ها خیلی دلم میخواست نی نی دار بشم وامسال ماه رمضون خدا دلم رو از یک نی نی خوشگل وشیطون پر کرده دارم روزشماری میکنم برای رسیدن روز آخر انتظار باورم نمیشه نه ماه گذشت ای خدا باورم نمیشه به من بنده بد وگناهکارت این همه لطف کردی وتو تمام این روزها تنها یاورم بودی

خدایا ممنونمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

تا هفته دیگه دخملکم وهمه نی نیهای توراهی رو به خدا مسپارم

مثل همیشه اول شکر خدا و آخر هم شکر خداااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 18:0  توسط   | 

خدا جونم شکرت خدایا هزاران مرتبه شکر به این همه نعمت های زیبا شکر خدایا ممنونم یک هفته دیگه هم گذشت ودخمل کوچولوی من تو وجودم داره بزرگ میشه خدایا شکرت تا ۴ هفته دیگه میتونم ببینمش  وتو چشمهای خوشگلش نگاه کنم خدایا شکرت که تو لحظه های سخت انتظار  کمکم میکنی خدایا صبورم کن من خیلی به هم  ریختم خدایا کمکم کن  خدایا کمکم کن ...

واما دخمل نازم که این روزهای اخر بد جوری دلم هوای دیدنت رو کرده مامانی من خیلی میترسم من خیلی می ترسم میترسم از دستت بدهم  تو رو خدا تنهام نذاری ها

امروز دخملم ۳۴ هفته شد  خدایا شکر

البته دیشب تا ساعت یک نصفه شب  به خاطر انقباض های کاذب زایمان تو بیماستان بودیم واای چه لحظه های بددددددددی بود با اینکه خیلی دلم میخواست دخترم رو زودتر ببینم  ولی اصلا حاضر نبودم این همه زودتر دلم برای بچم می سوخت دوست دارم حسابی قلمبه وتپلی بشه بعد به دنیا بیاد واای خدا رو شکر که انقباض ها کاذب بود ومن الان تو خونه نشستم ودخملم هم تو شکمم در حال شیطونی هست

ودر ضمن دلم میخواهد از همسرم بنویسم از همسر مهربونم که این روزها پا به پای من  این روزهای سخت انتظار رو داره تحمل میکنه واز این همه اذیت های من صداش در نمیاد  عزیزترینم دوستتت دارم و از بابت تمام زحمت هایی که به تو دادم شرمنده هستم . امیدوارم بتونم همسر خوبی برات باشم وبتونم این روزها با دادن دخمل نازت به بغلت جبران کنم دوسستتتتتتتت دارم مهربونم

واما تا هفته دیگه  همه نی نی ها و دخمل خودم رو به خدای بزرگ میسپارم

ومثل همیشه خدایا باز هم شکررررررررررررررررررررررررررر

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 11:45  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر